به هر جا پا نهم از شومي بخت
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها که بخشيدي به مردم
يکي در حلقه گيسوي من نيست

مرا دل هست اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
به من حال پريشان دادي اما
سر زلف پريشاني ندادي

به هر جا ماهرويان رخ نمودند
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم به زاري

چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان
همه گويند او مردم گريز است
نمي دانند زين درد گرانبار
فضاي سينه من ناله خيز است

به هرجا هم گنانم حلقه بستند
نگينش دختري ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع
سر من لحظه ها بر آستين بود

چو مادر بيندم در خلوت غم
ز راه مهرباني مي نوازد
ولي چشم غم آلودش گواه است
که در اندوه دختر مي گدازد

به بام آفرينش جغد کورم
که در ويرانه هم نا آشنايم
نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم
نه روشن ديده اي تا پر گشايم

خدايا بشکن اين آيينه ها را
که من از ديدن آيينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم

خداوندا خطا گفتم ببخشاي
تو بر من سينه اي بي کينه دادي
مرا همراه رويي ناخوشايند
دلي روشن تر از آيينه دادي

مرا صورت پرستان خوار دارند
ولي سيرت پرستان مي ستايند
به بزم پاک جانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند

ميان سيرت و صورت خدايا
دل زيبا به از رخسار زيباست
به پاس سيرت زيبا کريما
دلم بر زشتي صورت شکيباست