موش کوچولو بعد از اینکه در باغ کمی گردش کرد پیش مادرش رفت و گفت:
-    مادر من در باغ دو حیوان عجیب دیدم. یکی از آنها خیلی ترسناک و دیگری خیلی مهربان بود.
مادرش گفت:
-    بگو ببینم، آنها چه شکلی بودند؟
موش گفت:
-    حیوان ترسناک که پاهای سیاه و تاج قرمز و چشمهای لوچی داشت، دماغش هم مثل چنگگ بود. وقتی که من از کنارش گذشتم یک پایش را بالا گرفت و شروع کرد به جیغ زدن و من از ترس سر جایم خشکم زد.
مادر موش گفت:
-    عزیزم، او خروس است و به کسی آزار نمی رساند. از اونترس. حالا بگو ببینم حیوان دیگر چه شکلی بود؟
بچه موش گفت: حیوان دیگر در آفتاب دراز کشیده بود و سینه سفیدش را می لیسید، گردنش سفید بود و پاهایش خاکستری. وقتی نگاهش به من افتاد دمش را به آرامی تکان داد.
مادر موش گفت: بچه احمق او گربه است. از او باید بترسی.