جملاتی قشنگ و به یاد ماندنی
انس با خدا
می
گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم.
یوسف گفت: ای جوان مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به
بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این
دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی
من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها
خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی
اعتراف به ناداني
گویند:
از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی
که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای
که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها
پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما
چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی
روزی عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) از امام زین العابدین درخواست موعظه کرد. حضرت فرمود: آیا واعظی بالاتر از قرآن وجود دارد؟ خداوند می فرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفَّفین؛ وای بر کم فروشان. (مطففّین: 1) وقتی سخن خدای متعال درباره کم فروشان چنین است، پس چگونه است حالِ کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟
بر امور گذرا دل مبند
پادشاهی،
حکیمان را فرا خواند و گفت: مرا چیزی بیاموزید که اگر بسیار غمگین باشم،
در آن نگاه کنم و غم دل از بین برود و اگر بسیار شاد باشم، در آن نگاه کنم و
فریفته روزگار نگردم. حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام، نگینی بر
انگشتری او ساختند که روی آن نوشته شده بود: این نیز بگذرد
زهد
روزی
دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر
بزرگ ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس
پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را
تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟
اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر
پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم
اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی
بری؟