تا كي به شـكل خاطره اي گم ببينمت

درعطر سيب و مزه ي گندم ببينمت

من آن هميشه چشم به راهم به من بگو

يك جمعه در هزاره ي چندم ببينمت؟

در كوچه هاي يافـتنت پرسـه مي زنم

شايد كه در ميـانه ي مردم ببينمت

در خشكسال شادي و در قحـط عاطفه

با يك سبـد اميد و تبـسـم ببينمت

امشب دوباره گريه ي من در غزل تنيد

شـايد ميان بغـض و ترنّـم ببينمت

باید که باشی و معنا کنی مرا

تا کی به شکل خاطره ای گم ببینمت