نقاشي


بگذار زير پاي تو نقاشي ام كنند
در دومين هجاي تو نقاشي ام كنند

مثل كبوتران شب جمعهء حرم
بگذار در هواي ِ تو نقاشي ام كنند

مثل كتيبه هاي ِ قديم حسينيه
در مجلسِ عزاي تو نقاشي ام كنند

جبريل مي شوم سر سجاده اي اگر
همسايه دعاي ِ تو نقاشي ام كنند

بگذار مثل مَشك پر از آب ، يك غروب
در دست بچه هاي تو نقاشي ام كنند

من نذر كرده ام كه به هنگام مردنم
نزديك كربلاي تو نقاشي ام كنند

حتماً مرا بدون سر و تشنه مي كِشند
روزي اگر براي تو نقاشي ام كنند

آيا نمي شود كه در اين زير سنگها
آقاي من، به جاي تو نقاشي ام كنند؟!

_________________از: علي اكبر لطيفيان‌___

ای اشکهای سینه زده شورتان کجاست؟

تکثیرتان ، طهارتتان ، نورتان کجاست؟

امروز ، روز اول مستی و ما خمار

ای تاکها کرامت انگورتان کجاست؟

صبح شهید آمده و عصر می رود

پس چله ی زیارت عاشورتان کجاست؟

موسی به طور آمده است اِن یکاد کو؟

کوری چشم بلعم باعورتان کجاست؟

دریا پر است از صدف و ماهی سفید

کشتی نشستگان هنر طورتان کجاست؟

این ذوالفقار با نگهش سخت نافذ است!!

هان ای گروه نرم تنان ! گورتان کجاست؟

گفتند عرش چشمه ی نزدیک گریه است

با این حساب پس افق دورتان کجاست؟

"من " را نمیبرید و چرا "ما " نمیکنید؟

اعجازتان ، کرامت مشهورتان کجاست؟

گفتی بکربلا برو و آینه بیار

آنجا نبود غیر تو ، منظورتان کجاست؟ 

-------

وفتی طبیعت فارغ از قال و مقالم بود

بال ملائک در عزایت دستمالم بود

پیش از شروع اشک عالَم گریه می کردم

یادم نمی آید دقیقأ چند سالم بود

من خود درخت روشنی بودم در آن ایّام

چندان که این خورشید چون یک سیب کالم بود

اندازه ی بالِ مگس تا گریه ام آمد

دیدم که سیمرغِ بهشتی زیر بالم بود

چندین هزاران سال پیش از خلقت انگور

باده کشی و مِی خوری جزءِ کمالم بود

من قبل از این عالَم تو را در نور می دیدم

لاهوت یا ناسوت ،شاید هم مثالم بود

--------

شراب ناب

بدون باده مستی آفرینی

بدون جلوه هم زیباترینی

زمان تاثیر در ذاتت ندارد

شراب ناب گهواره نشینی

توان درک تو در حدّ ما نیست

چه می فهمد ز مِی ظرف گِلینی

تو متن واضح و روشن ولی من

پر از ابهام، مثل نقطه چینی

رثایت را همه خون گریه کردند

شهاب آسمان، سنگِ زمینی

شنیدم مانده بر زیر گلویت

جسارتهای شمشیر لعینی....

رضا جعفری

یوسف عزیز

ای هجر تو خزان و وصالت بهار من

یادت قرار بخش دل بی قرار من

اقبال گر مدد کند و بخت همرهی

دارم امید آنکه شود یار یار من

یعقوب سان ز دوریت ای یوسف عزیز

با اشک و آه می گذرد روزگار من

یک عمر می کشیدم اگر انتظار وصل

شکر خدا که رفت به سر انتظار من

دیار یار از من و فردوس زان غیر

چون جنت من است جمال نگار من

من از خدای خود طلبم تا که بگذرد

با یاد موی و روی تو لیل و نهار من

هر جا که لاله ای به نظر می رسد تو را

ای دوست یاد کن ز دل داغدار من

فردای رستخیز به لطف عمیم دوست

بیمی ندارد این دل امید وار من

از من خطا ز دوست عطا می سزد بلی

آن کار کار او بود این کار کار من


...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

حمید رضا برقعی ... 

محرم رسیده

آقای خوب و مهربون، گل زمین و آسمون

چاش شده کاسۀ خون، آخه محرم رسیده

خال سیاه رو گونشه، دل همه دیوونشه

شال عزا رو شونشه، آخه محرم رسیده

امیر عشق عالمین، چو فاطمه به شور شین

تو گریه هاش می گه حسین، آخه محرم رسیده

دلش به تاب و در تبه، ز گریه ها لبالبه

به فکر عمّه زینبه، آخه محرم رسیده

بیا براش دعا کنیم، خیمۀ غم بپا کنیم

دلا رو کربلا کنیم، آخه محرم رسیده

صدا صدای قافله اس، یکی به فکر سلسله اس

کمون به دست حرمله اس، آخه محرم رسیده

 


گذر نخلستان

مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد

نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد

او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد

از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد

کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از ید حادثه امّا آمد

انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد

لطیفیان 

در آب جلوه کردی و موج عطش نشست

در من ظهور کردی و کردیم خود پرست

دست مرا گرفتی و چشم تو بسته شد

در خود خراب گشتم و بند دلم گسست

گفتم : مخواه سایه نشین علم شوم

این آفتاب ، مغز حرم را گداخته است!

روی فرات ، صورت در هم کشیده شد

تا موج های اشک به چشم تو حلقه بست

آیینه ای برای تماشا گذاشتم

سنگی رسید و صورت آیینه را شکست

دستی نمانده بود که مشکی زنم به آب

حالا به جای مشک بنوش از لب دو دست

---------

داری به یک فرات بدل میکنی مرا

مضمون صد شریعه غزل میکنی مرا

من عمق بی کسی تو را درک میکنم

وقتی شبیه مشک بغل میکنی مرا

پیش تو هیچ مشکلی آنقدر سخت نیست

در ظرف چند ثانیه حل میکنی مرا

اینقدر در مدار خودت دور من مگرد

داری در این مدار ، زحل میکنی مرا

اظهار ضعف میکنی و خاک بر سرم

داری خدای عز و جل میکنی مرا

صبح است ساقیا و تو آیا به یک نگاه

مهمان دو پیاله عسل میکنی مرا؟

رضا جعفری

بالاتر از هر چيز وسعت داشت چشمت

دنيايی از عطر سخاوت داشت چشمت

تلفيق ناز و غيرت چشم خدا بود

از ابتدای خود اصالت داشت چشمت

هر لحظه وا می شد نگاهی تازه می کاشت

ای باغ احساسم ! طراوت داشت چشمت

از علقمه تا خيمه جای جرعه ای آب

يک مشک لبريز از خجالت داشت چشمت

هر تير آمد سوی تو بر چشم می خورد

زيبای من از بس که وسعت داشت چشمت

بسيار با سختی برادر را صدا زد

آخر به مولا گفتن عادت داشت چشمت

تا لاله ها ......نه...گوشها سالم بمانند

تا آخرين دم استقامت داشت چشمت

می ديد غارت شد خيمه سر در خاک می کرد

سرتا به پايش زخم غيرت داشت چشمت

ای کاش می ماندی که من تنها نمانم

پشت و پناهم کاش فرصت داشت چشمت

با روی نيلی مادرت آمد سراغت

مهتاب بی دستم سعادت داشت چشمت

پر دادنت تا آسمان تا عرش رفتی

بالاتر از هر کس لياقت داشت چشمت

علیزضا لک


.ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای

به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*

گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید

با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای

چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم

حمید رضا برقعی ...

 

محرم رسیده

آقای خوب و مهربون، گل زمین و آسمون

چاش شده کاسۀ خون، آخه محرم رسیده

خال سیاه رو گونشه، دل همه دیوونشه

شال عزا رو شونشه، آخه محرم رسیده

امیر عشق عالمین، چو فاطمه به شور شین

تو گریه هاش می گه حسین، آخه محرم رسیده

دلش به تاب و در تبه، ز گریه ها لبالبه

به فکر عمّه زینبه، آخه محرم رسیده

بیا براش دعا کنیم، خیمۀ غم بپا کنیم

دلا رو کربلا کنیم، آخه محرم رسیده

صدا صدای قافله اس، یکی به فکر سلسله اس

کمون به دست حرمله اس، آخه محرم رسیده

 


سر وقت

وقتش رسيده است كه پر در بياوري

از راز خنده ي همه سر در بياوري

وقتش رسيده است كه با روضه هاي خشك

اشكي ز چشم چند نفر در بياوري

وقتش رسيده است كه موسي شوي و باز

از نيل تا فرات دگر در بياوري

خود را به روي تيغ كشاندي كه جنگلي

از زير دست هاي تبر در بياوري

تو يك تنه حريف همه مي شوي و بس

از اين قماط ، دستي اگر در بياوري

تو از نوادگان مسيحي ،بعيد نيست

از خاك ،مشك تازه و تر در بياوري

در این کویر خار گل انداخت گونه ات

گفتی کمی ادای پدر در بیاوری

لب میزنی به هم که بخوانی ترانه ای

اشکی به این بهانه مگر در بیاوری

رضا جعفری

 

ندبه های دلتنگی

به گریه های بدون صدا دلم تنگ است

قسم به ندبۀ « آقا بیا » دلم تنگ است

ستاره می چکد از خلوت شبانۀ من

به وسعت همۀ گریه­ها دلم تنگ است

شکسته بال و پرم در هوای دلتنگی

قفس­نشین شده­ام بی تو تا دلم تنگ است

تو نیستی متعلق فقط به خوبان که

شبی به خلوت من هم بیا دلم تنگ است

به حلقه های ضریح مجعد زلفت

گره زدم دل سر گشته را دلم تنگ است

چه می شود که شبی میهمانتان باشم

برای خیمۀ سبز شما دلم تنگ است

شبیه عطر بهشت است عطر سردابت

برای خانه تان، سامرا دلم تنگ است

قسم به پرچم مشکی روضۀ ارباب

برای دیدن کرب و بلا دلم تنگ است